بزرگ ترین شادی در دنیا داشتن دوستان خوبی است که بشود در هنگام مشکلات به کمک آن ها امید داشت.
صبح یک روز پاییزی هوربه هوس کرد مربای تمشک درست کند، ولی دنیا آن قدر زیبا و آسمان آنقدر آبی بود که با خودش گفت: «امروز، روز پختن مربا نیست. امروز وقت پیادهروی و گردشه.» خیلی دوست داشت یکی از همسایهها هم همراهش میآمد. اما آنها گفتند: «مگر یادت رفته که وسط هفته است و موقع کار. روزهای وسط هفته نمیشود هر کاری دلت خواست بکنی.»
کوتوله تو دلش گفت: «باشد! نمیخواهد بیایید. من تنها هم میتوانم گردش کنم.»
بعد شاد و شنگول رفت وسط جنگل و فکر کرد که زندگی تو دنیا چه قدر زیباست. ولی ماجراهای عجیب و خطرناک تازه از روی تخته سنگ بزرگ، وسط بوته زار شروع شد.
بله




















