روی مبل نشستم و پاهایم را روی عسلی جلوی مبل دراز کردم. دو دستم را تا آخرین حد ممکن بالا کشیدم؛ صدای ترق ترق ستون فقراتم را به وضوح شنیدم. به اطراف نگاه کردم. خودم بودم و خودم؛ بهترین زمانی که می توانستم داشته باشم. گوش هایم را تیز کردم. هیچ صدایی نبود جز صدای منظم و پیوسته ی پاندول ساعت دیواری که نشان از کشته شدن زم ان می داد؛ زمانی که در این زمانه زیاد ارزش ندارد. کتاب را برداشتم و باز کردم: «این آخرین شانس مهران بود. اگر می توانست از این شانس خود به بهترین نحو ممکن بهره بگیرد ماندنش حتمی بود؛ ازدواج، آن هم در کشوری غریب. پیش تر سایر دوستانش او را به این کار ترغیب کرده بودند، ولی مهران دغدغه های دیگری هم داشت. درست است که ماریا یک دختر خوب و ایده آل برای زندگی بود، ولی مسلمان نبود.
بله











