کتاب شنل قرمزی کوچولو اثر استیو و سو ودریل، داستان شنل قرمزی دوستداشتنی را این بار در قالب یک بازی فکری و معمایی برای فرزندانتان روایت میکند. در این کتاب مصور کودک، باید شنل قرمزی را در حل معماهای تصویری متنوع یاری کنید تا به سلامت از جنگل عبور کرده و مادربزرگش را از دست گرگ بدجنس نجات دهد. این کتاب علاوهبر افزایش تمرکز کودکان، آنان را با نام حیوانات مختلف و اشکال هندسی نیز آشنا میکند.
دربارهی کتاب شنل قرمزی کوچولو
اهمیت بازیهای فکری و نقش آنها در رشد خلاقیت و تواناییهای ذهنی کودکان و خردسالان بر کسی پوشیده نیست. استیو و سو ودریل در این اثر معماهای متنوعی مثل یافتن تفاوت تصاویر، شمارش و تشخیص حیوانات و اشیای مختلف را در خلال داستان خاطرهانگیز شنل قرمزی گنجاندهاند که علاوهبر سرگرم کردن کودکان، باعث تقویت حافظه، تمرکز و یادگیری آنها هم میشود.

داستان از جایی آغاز میشود که شنل قرمزی باید سبدی از خوراکیهایی را که مادر آماده کرده است، برای مادربزرگ بیمارش ببرد. خانهی مادربزرگ، آنسوی جنگل بود و دخترک عادت داشت تا برای دوری از خطر گرگها، از مسیر امن حاشیهی جنگل سفر کند؛ اما این بار حس ماجراجوییاش گل کرده و خطرناکترین راه ممکن را انتخاب میکند. کودکان باید شنل قرمزی را در عبور از این مسیر دشوار راهنمایی کنند و به او در حل معماهای جذاب و چالشبرانگیز گوناگون یاری برسانند.
خرید کتاب شنل قرمزی کوچولو از انتشارات متخصصان را به والدینی که میخواهند این داستان مشهور را در خلال معماها و چالشهای فکری به فرزندان خود معرفی کنند پیشنهاد میکنیم. ترجمهی اثر حاضر برعهدهی لیلا محمودی بوده است.
کتاب شنل قرمزی کوچولو برای شما مناسب است اگر
- بهدنبال یک کتاب داستان کودک هستید که قصهی خاطرهانگیز شنل قرمزی را به همراه بازی و معما برای فرزندانتان روایت کند.
- برای فرزندان 3 الی 8 سالهی خود، بهدنبال کتابی هستید که علاوهبر سرگرم کردنشان، به تقویت تمرکز و حافظهی آنها نیز کمک کند.
در بخشی از کتاب شنل قرمزی کوچولو میخوانیم
گرگ گفت: «بله ولی من گرگ بسیار مهربانی هستم.» او همراه دختر کوچولو شروع به راه رفتن و حرف زدن کرد. اول در مورد سبد خوراکیها پرسید. شنل قرمزی بسیار مودبانه به تمام سوالهای گرگ جواب داد. او فقط یک دختر کوچک بود ولی گرگ، پیر و حیلهگر بود. گرگ هر آنچه که میخواست بداند را زود فهمید.
شنل قرمزی کوچک فکر کرد که اگر بایستد و چند تا گل بچیند، شاید گرگ برود. این اتفاق هم افتاد و گرگ به همان سرعتی که آمده بود، پشت درختها ناپدید شد.
سرانجام دختر کوچولو به خانهی مادربزرگ رسید، در حالی که سبد را محکم گرفته بود، به سمت در خانه دوید و تا جایی که میتوانست آن را محکم کوبید. او صدای خشکی را شنید که گفت: «بیا تو عزیزم.» شنل قرمزی دستگیرهی در را فشار داد و با خود گفت: «مثل اینکه مادر بزرگ خیلی بیمار است.» به محض دیدن مادربزرگ به خودش گفت: «بله درسته، او خیلی مریض به نظر میآید.»
بله

















