کتاب خورشاه اثر زهرا فرجی، ماجرای پادشاهی ثروتمند و بدخواهانش را بازگو میکند و ماجرایی رازآلود را رقم میزند. این قصهی کودکانه با ماجرایی خیالانگیز و پایانی غافلگیرکننده، کودکان را سرگرم میکند. داستانی بامزه که نوآموزان هم از پس خواندن آن برمیآیند.
دربارهی کتاب خورشاه
گاهی شاید چیزهای کوچکی مثل یک دستمال یادگاری، رازهای بزرگی را در خود پنهان کرده باشند. زهرا فرجی در کتاب خورشاه، داستان پادشاه قدرتمندی را میگوید که همه چیز دارد؛ هم اتاقی پر از خوراکی و هم لشکر بزرگی از سربازان که تا به حال هیچکس صف آخر آن را ندیده است. حتی گفته میشود که خورشید پرتوهای طلاییاش را به او بخشیده تا از آن تاجی طلایی درست کند.
خب عجیب نیست که این خوشبختی بزرگ باعث حسادت آدمهای بسیاری شود. کار به جایی میرسد که بعضی از بدخواهان پادشاه، نقشهای شوم برای از بین بردن او میکشند تا ثروت و تاج پادشاه را صاحب شوند. آنها دستمال محبوب پادشاه را آلوده به سم میکنند اما خبر ندارند چه رازی در دل این دستمال نهفته است.

خورشاه؛ داستانی کودکانه و بامزه برای نوآموزان
این قصه با ماجرای خیالانگیز و پایان غافلگیرکنندهی خود اوقات سرگرمکنندهای را برای کودکان میآفریند و در خلال آن بچهها را با مفهوم حسادت و عاقبت بدخواهی آشنا میکند. در کنار داستان زهرا فرجی، تصویرگری خوشرنگ و لعاب شادی دلپاک نیز بر جذابیت کتاب افزوده است. تصاویر زیبا و چشمنوازی که قدرت بصری کودکان را تقویت میکند و نوآموزان را به خواندن کتاب ترغیب میسازد.
پس اگر میخواهید با ماجرای بامزهی یک داستان سرگرمکنندهی کودک، بچهها را سر ذوق آورید با خرید کتاب خورشاه فرصتی برایشان فراهم میکنید تا همراه با شخصیتهای قصه، یک ماجرای پر از شگفتی و اتفاقهای غیرمنتظره را تجربه کنند.
کتاب خورشاه برای شما مناسب است اگر
- فرزند 7 سال به بالا دارید و میخواهید او را به خواندن یک داستان کودک دعوت کنید که ماجرایی بامزه و تصاویری جذاب دارد.
- قصد دارید با یک قصهی کودکانه، تجربهی کتابخوانی مستقل را به نوآموزان هدیه دهید.
در بخشی از کتاب خورشاه میخوانیم
یکی از همین روزها، همان کسانی که نمیخواستند خورشاه پادشاه باشد، نقشهای برای او کشیدند تا بدون اینکه خورشاه باهوش بفهمد، او را نابود کنند. آنها تصمیم گرفتند وقتی همه خوابیدهاند، یواشکی دستمال مورد علاقهی خورشاه را به زَهری که از هر زَهر دیگری کُشندهتر است، آلوده کنند تا فردا که خورشاه بیدار شد، آن دستمال را به دست و صورتش بکشد و اینگونه از بین برود.
اینطور دیگر کسی هم نمیفهمید چه کسی پادشاه را کشته است.
همگی از نقشههایی که توی سرشان بود خوشحال بودند و رفتند تا انجامش دهند. «بیدل» که یکی از خدمتکارهای وفادار پادشاه بود، وقتی از نقشهی آنها باخبر شد، فکری کرد و با خیال راحت رفت تا بخوابد!
بله

















