در کتاب میراث سکوت، رمان تاریخی معمایی علی رضائی، شاهد بههمآمیختن دو خط زمانی مختلف خواهید بود، تهرانِ عصر قاجار و لندن دههی 80 شمسی دو نقطهی رفت و بازگشت سرفصلهای این داستان رازآلود هستند. هرجا که ردی از گنجینهای مخفی باشد، دشمنی و کینهورزی هم به دنبال آن میآید. هاشمخان مأمور است تا میراث میرزا ملکم خان را از دست بدخواهان نجات دهد، اما این آغاز ماجرای مرموزی خواهد بود که یک سر آن به گوشهی دیگر دنیا میرسد.
دربارهی کتاب میراث سکوت
سال 1248 شمسی، محلهی عودلاجان تهران، اولین توقفگاه کتاب میراث سکوت است، داستانی که همزمان با وقایع تاریخی، زنجیرهای از سرنخهای معمایی را به دنبال خود میکشد و در نهایت این دو سبک روایی را به هم میآمیزد. حاصل این ترکیب جذاب، یک رمان رازآلود از علی رضائی است که بدون اغراق میتوان آن را میان فهرست بهترین کتابهای معمایی تاریخی منتشرشده در ایران جای داد.
کوچهپسکوچههای خاکی محلهی عودلاجان فقط محلی برای عبور رهگذران قباپوش و رفتوآمد به بازارهای شلوغ صبحگاهی نیست. زیر پوستهی نازک شهر، رازهای ناگفتنی بسیاری دفن شدهاند. زیرزمینهای سرد و نمور و قناتهای خشک و مخفی، جولانگاه اسرار سربهمهر بسیاری هستند. نخستین صفحات کتاب میراث سکوت علی رضائی درست در یکی از این حفرههای ناپیدا آغاز میشود، جایی برای پنهان کردن گنجینهی میرزا ملکم خان.

رمان میراث سکوت: وقتی صندوقچهی اسرار میشکند
گفتیم که کتاب میراث سکوت انتشارات متخصصان، دو خط داستانی به هم پیوسته دارد. یکی در گذشته و در روزگار قاجار و دیگری در زمان حال و در شهر بارانی لندن. نویسندهی این داستان معمایی یعنی علی رضائی هر فصل از کتاب را در یکی از این دو مقطع زمانی پیش میبرد و سررشتهی وقایع ناپیوسته را یکی پس از دیگری به یکدیگر گره میزند. این دو قاب متفاوت و تلفیق حال و هوای نوستالژیک با مناظر سرد و خاکستری شهری، کانون اصلی فضاسازی داستان است.
به گوشهای دیگر دنیا سر میزنیم؛ لندن، 1389 شمسی. مردی جوان که همه او را با نام آریا میلر میشناسند، سالهاست هویت واقعی خود را از دیگران مخفی میکند. از گذشتهی آریا تقریباً هیچ تصویری باقی نمانده و حتی خود او نیز به درستی از هویت واقعی خانوادهاش خبر ندارد.
زندگی آریا آرام و به دور از حاشیه است. البته فقط تا زمانی که سررشتهی وقایع مرموز داستان به زندگی او راه باز نکنند. در سرفصلهای بعدی ماجرا، هویت آریا برای افراد زیادی اهمیت پیدا میکند. پیشنهاد میکنیم با خرید کتاب میراث سکوت، روزگار گذشته را تجربه کنید؛ بیآنکه نیازی به ماشین زمان داشته باشید.
این کتاب با تلاش انتشارات متخصصان روانهی بازار شده است.
کتاب میراث سکوت برای شما مناسب است اگر
- از علاقهمندان ادبیات داستانی معاصر ایران هستید و آثار قابلتوجه سالهای اخیر بهویژه در سبک رمان تاریخی عاشقانه را دنبال میکنید.
- داستانهای معمایی با حضور دسیسههای خانوادگی و رازهای پنهان بیننسلی را دوست دارید.
- از طرفداران تلفیق ژانر معمایی با فضاسازی قدیمی هستید و در بین بهترین رمانهای تاریخی ایرانی به دنبال گزینهای ماندگار میگردید.
در بخشی از کتاب میراث سکوت میخوانیم
مرد سیاهپوش درحالیکه با خونسردی پشت اتومبیل تراک آمریکایی خود نشسته بود، سیگارش را با فندک در دستش روشن کرد. فندک نقرهای جواهرنشان را در جیب شلوارش گذاشت و چشمانش را بهسمت خانهای که نزدیکش بود تنگ کرد. نزدیک ظهر بود و باآنکه اواخر پاییز بود، گرمای خورشید درون اتومبیل را مثل کورۀ داغ کرده بود. نگاهی به ساعتش انداخت و دوباره به اطراف ماشین نگاه کرد. هیکل تنومندش بهسختی در اتومبیل به آن بزرگی جا میشد و براثر ساییدگی سر تاسش، ردی سیاه روی سقف اتومبیل ایجاد شده بود. خیره به ساختمان ویلایی نشسته بود و دورواَطرافش را میپایید. داشبورد اتومبیل را باز کرد و کلت کمریاش را چک کرد. به روبهرو نگاه کرد و سه نفر را دید که با اسلحه نزدیک میشوند. دو نفر کلت داشتند و یک نفر یک شاتگان بزرگ. خودش را جمعوجور کرد. در کمتر از یک دقیقه، آن سه نفر به کنار خانه رسیده بودند. اتومبیل تراک را روشن کرد.
در یک لحظه، دید که یکی از مهاجمان به دو نفر دیگر اشاره میکند که به خانه حمله کنند. بهمحض اینکه قدم برداشتند، مکث کردند و سر جایشان ایستادند. مرد تنومند از درون تراک به تمام صحنه مشرف بود، اما نشسته بود و کاری نمیکرد؛ فقط تماشا میکرد. صدای سگی را شنید که از داخل خانه بهشدت پارس میکند. انگار متوجه خطری که خانه و اعضای آن را تهدید میکند شده بود. صدای سگ لحظهبهلحظه بیشتر میشد تا ناگهان به پشت پنجره رسید و با شدت تمام به افرادی که بیرون با اسلحه ایستاده بودند پارس کرد. یکی از آنها یک لحظه ترسید و عقب نشست، اما بعد برگشت. اسلحهاش را بهسمت حیوان گرفت و دو تیر پشتسرهم بهسمتش شلیک کرد. شیشۀ پنجره شکست و سگ بیدفاع ساکت شد. مرد درون ماشین با عصبانیت به آنها نگاه کرد و زیرلب گفت: «دستوپاچلفتی!»
بله

















