در کتاب نیمه گمشده، سومین کتاب از مجموعه کتابهای ماه مهآلود به قلم پونه سعیدی، ماجرای مها و البرز به اوج اضطراب و هیجان خود میرسد. آمونوف، گرگینهی دیوانهای که از روسیه به قلمروی البرز پا گذاشته، با گروگان گرفتن آرام، جفت مکس، البرز و مکس را تهدید میکند که باید بر سر جفت و گلهی خود مبارزه کنند. برنده جفتش و گله را میگیرد و بازنده... جفتش از آن آمونوف خواهد بود!
دربارهی کتاب نیمه گمشده
پونه سعیدی جلد دوم مجموعه کتاب ماه مهآلود را با تقابلی نفسگیر به پایان رساند. آمونوف، گرگینهی آلفای روس جفت پسرش مکس را گروگان میگیرد تا مکس و البرز را به جان هم بیندازد. مکس با وجود این که یک گرگ آلفاست، علاقهای به داشتن گله ندارد، اما آمونوف بهعنوان پدر او در تلاش است تا با استفاده از این مبارزه، زمینه را برای مکس فراهم کند که با شکست دادن البرز، گلهی او را صاحب شود.
حال در ابتدای کتاب نیمه گمشده (جلد سوم کتاب ماه مهآلود)، داستان از همان نقطهی پرتنش و سرنوشتسازی آغاز میشود که نویسنده در پایان جلد دوم، ما را هیجانزده و نگران رها کرده بود. البرز و مکس علاقهای به این مبارزهی پوچ و بیهوده ندارند، در نتیجه نقشه میریزند تا بهجای حمله به یکدیگر به آمونوف حمله کنند؛ اما اوضاع جوری که توقعش را داشتند پیش نمیرود.
رویارویی نهایی با سرنوشت در یک داستان فانتزی
آمونوف قدرتمند است و وحشیانه مبارزه میکند. نه به البرز رحم میکند و نه حتی به پسر خودش. مبارزهای خونین در میگیرد که در آن هر سهی آنها در کالبد گرگ خود به جان یکدیگر میافتند، اما نتیجه جور دیگری رقم میخورد. مها نمیتواند تحمل کند که جفتش بخواهد به دست گرگ پلیدی مانند آمونوف کشته شود و این نیرویی را درونش رها میکند که نه خودش شناختی از آن دارد و نه دیگران توقعش را داشتند.

البرز و مها با طلسمی دستوپنجه نرم میکردند که گلبرگ آنها را گرفتارش کرده بود؛ طلسمی که نمیگذاشت مها به کالبد گرگ خود تبدیل شود. اما مبارزهای که بین آمونوف و البرز درمیگیرد، زمینه را برای شکستن این طلسم فراهم میکند. بالاخره پرده از راز پنهانشده در این افسون برداشته شده و ماهیت و هویت مها برملا میشود.
دختری که سالها با نداری و کمبودهای زندگی در پرورشگاه روبهرو بود و نمیفهمید چرا باید به چنین سرنوشت غمانگیزی دچار باشد، حالا بالاخره آخرین قطعههای معمایی را کنار هم میگذارد که هویت پدر و مادرش و اتفاقی که برای آنها افتاده را فاش مینماید.
کتاب نیمه گمشده: روایت عشقی شکستناپذیر
البته البرز و مها هنوز هم فرصتی برای عشق و عاشقی ندارند. امواج خطر یکی پس از دیگری از راه میرسند. در کنار رویارویی با آمونوف و گلبرگ، احتمال حملهی خونآشامان هم مطرح میشود و گلهی البرز بیش از هر زمانی نیاز به آمادگی دارد. سوال اینجاست که این جفت ابدی میتوانند از این مهلکه هم جان سالم به در ببرند؟ بالاخره فرصتی خواهند داشت تا آرامش را در آغوش یکدیگر پیدا کنند؟
اگر از طرفداران داستانها و رمانهای فانتزی عاشقانه هستید و از خواندن دو جلد قبلی مجموعهی ماه مهآلود نشر موج لذت بردید، خرید کتاب نیمه گمشده را به شما پیشنهاد میکنیم.
کتاب نیمه گمشده برای شما مناسب است اگر
- به رمانهای خونآشامی و داستانهایی با محوریت موجودات فانتزی مانند گرگینهها و پریها علاقه دارید.
- در بین کتابهای فانتزی ایرانی بهدنبال عاشقانهای پر تبوتاب هستید که شما را تا صفحهی آخر کنجکاو و هیجانزده نگه دارد.
- از غرق شدن در جهان داستانهایی با موضوع جادو و پیشگوییها و نفرینهای قدیمی لذت میبرید.
در بخشی از کتاب نیمه گمشده: کتاب سوم مجموعه ماه مه آلود میخوانیم
البرز و مکس خیلی آرام چیزی به هم گفتند که نشنیدم. در یک لحظه هر دو تبدیل شدند و به سمت آمونوف دویدند. احساس کردم قلبم ایستاد. مکس به آمونوف و البرز هم به محافظهای کنارش حمله کرد.
آمونوف خیلی سریع به خودش آمد. تبدیل شد، مکس را روی زمین ثابت کرد و به البرز حمله کرد. مکس مثل یک سگ بیمار روی زمین کز کرده بود و البرز من... خدای من... آمونوف مستقیم به گردن البرز حمله کرد.
جیغ ضعیفی کشیدم و سریع جلوی دهانم را گرفتم. با گلاویزشدن البرز و آمونوف، مکس انگار آزاد شد و از پشت به پدرش حمله کرد. یکی از محافظها از روی زمین بلند شد و تبدیل شد. او هم به این نبرد اضافه شد. آمونوف البرز را رها کرد و به سمت مکس حمله کرد. خون البرز موهای نقرهای او را که حالا زیر باران خیس شده بود، تیره کرده بود.
اما با وجود این آسیب، گرگ من عقب ننشست. اول به محافظ حمله کرد و بعد از خلاص شدن از شر محافظ به کمک مکس رفت.
آمونوف اینبار البرز را زیر دستورش مجبور به سکون کرد و وحشیانه به مکس حمله کرد. با حملۀ دوبارۀ البرز به گردن آمونوف، فرصت دستور به هیچکدام را پیدا نکرد و مکس هم از سمت دیگر به او حمله کرد. هر سه گرگ حسابی زخمی و خونی بودند، اما مشخص نبود کدام در شرایط بهتری قرار دارد. البرز و مکس به نظر خوب پیش رفته بودند.
فکر کردم آمونوف کم آورده، اما با حرکت گردنش مکس را به سمتی پرت کرد و با غرشی دستوری به البرز، او را وادار کرد روی زمین کز کند.
بله






















