چند داستان متفاوت بود که هر کدام از آنها در مورد سختیها و مشکلاتی که مردم با آن دست و پنجه نرم میکردند را بیان میکنند در داستان از زبان و گویش آن مردم صحبت میشد و ساختار نوشتاری آن با لهجه بود که زیاد متوجه نشدم یکی از داستانها در مورد یک پسر بود که جن زده شده بود و میخواستند او را درمان کنند در واقع همان تشنج را میگویند داستان دیگر در مورد دو دیوانه بود که در بهزیستی با هم نزاع میکنند و به پرستار علاقه داشتند و در مورد او با هم شرط بندی میکردند و بعضی از کلمات که با لهجه گفته شده مثل بابا (بوام) _شب (شوم) _باید (بایس) _همینطوره (هموطوره) _
داستانها بیشتر به زمان جنگ اختصاص داشت یکی از داستانها در مورد یک بچه بود که هر سه شنبه برای پدرش که از جنگ برمیگشت نقاشی میکشید اما یک بار نیامد و پدرش نقاشی او را در مجله چاپ شده دید.
از اینکه داستانها گویش جنوبی داشت و در جنوب اتفاق میفتاد، خیلی خوشم آمد. اما متاسفانه در اکثر داستانها موضوع مشخص نبود. دیالوگها معلوم نبود خطاب به چه کسانی هستند و پایان هم باز بود. به همین دلیل با خیلی از قصهها ارتباط برقرار نکردم. این که معنی لغات غیرفارسی در کتاب آورده شده بود، خیلی به درک بهتر کمک میکرد. دربارهی انتخاب اسم خیلی نظر مساعدی ندارم، زیرا این اسم مربوط به یک داستان متفاوت از سایر داستانهای کتاب است. با توجه به حال و هوای جنوبی کتاب، بهتر بود اسم یکی از قصهها که در آبادان یا بوشهر رخ میداد انتخاب میشد که جامعتر باشد.
این کتاب با گویش خاصی بیان شده بود به طوری که شاید همهی مخاطبان نتوانند به راحتی آن را مطالعه کنند، وای کاش نویسنده پایان داستان را دقیقا مشخص میکرد و داستانها به نتیجهای مشخص میرسیدند
داستانها بیشتر به زمان جنگ اختصاص داشت یکی از داستانها در مورد یک بچه بود که هر سه شنبه برای پدرش که از جنگ برمیگشت نقاشی میکشید اما یک بار نیامد و پدرش نقاشی او را در مجله چاپ شده دید.