پدرها اغلب سرشان در حساب و کتاب است؛ آنها هستند که اولین بار مفهوم پسانداز کردن را با خریدن قلک به فرزندان خود یاد میدهند. اما رابرت کیوساکی در کتاب پدر پولدار پدر بیپول، تفاوت ذهنیت افراد ثروتمند و فقرا را توضیح داده و در جایگاه یک پدر پولدار، درسهایی را برای افزایش درآمد و رسیدن به موفقیت شغلی آموزش میدهد.
دربارهی کتاب پدر پولدار پدر بیپول
ثروتمندان برای کسب پول کار نمیکنند! این اولین درس رابرت کیوساکی (Robert Kiyosaki) در کتاب پدر پولدار پدر بیپول (Rich Dad Poor Dad) است. او در مقام پدری پولدار حاضر شده و پندهای ارزشمندی به خوانندگان خود ارائه میدهد. یکی از این پندها این است که برای پیشرفت در مسیر زندگی و کسب ثروت بیشتر، باید ناظر عواطف خود باشیم. نباید ارباب پول باشیم و مدام در هراس از دست دادن سرمایه زندگی کنیم.
کتاب پدر پولدار پدر بیپول با ترجمهی شهرام فیروزی توسط انتشارات اودیسه چاپ و منتشر شده است.
کتاب پدر پولدار پدر بیپول برای شما مناسب است اگر
- برای سرمایهگذاری و امور مالی شخصی، به یک راهنمایی انگیزشی نیاز دارید.
- مخاطب جدی کتابهای حوزهی موفقیت و خودسازی هستید.
- سایر کتابهای رابرت کیوساکی را خواندهاید و توصیههای این نویسنده برای شما راهگشا و الهامبخش بوده است.
در بخشی از کتاب پدر پولدار پدر بیپول: آنچه ثروتمندان به فرزندانشان در مورد پول میآموزند (که فقرا و طبقه متوسط نمیآموزند!) میخوانیم
ساعت نه صبح یک شنبهی زیبا من و مایک کارمان برای خانم مارتین را آغاز کردیم. او بانویی بامحبّت و صبور بود و همواره میگفت من و مایک برایش تداعیکننده پسرهایش هستیم که بزرگ شدهاند و به دنبال زندگی خود از او دور شدهاند. او با اینکه خیلی مهربان بود ولی به تلاش زیاد معتقد بود و حسابی از ما کار میکشید. درهرصورت او صاحبکار ما بود. ما سه ساعت مشغول بیرون آوردن قوطیهای کنسرو و محصولات بستهبندی از قفسهها و تمیز کردن آنها از گرد و خاک و بعد دوباره چیدن مرتب آنها روی قفسه بودیم. که کاری شدیداً خستهکننده بود.
پدر مایک که من به او پدر پولدار میگویم دارای نه مغازه کوچک مانند این بود که گاراژهای بزرگی داشتند. در حقیقت آنها نسخه اولیّه از مغازههایی بودند که از هفت صبح تا یازده شب باز بودند. در آن اطراف تنها چند مغازه بود که مردم نیازهای ضروری خود مثل شیر و نان و سیگار را از آنجا میخریدند. اشکالی که بود این بود که آن وقتها در هاوایی سیستم تهویه شناخته شده نبود و به دلیل گرمی هوا نمیشد درب مغازه بسته باشد.
دربهای مغازه به طرف خیابان و گاراژ بایستی باز میماندند به همین خاطر با عبور هر خودرو کلی گردوخاک روی وسیلههای مغازه مینشست.
به همین خاطر تا وقتیکه سیستم تهویه وارد بازار نشده بود من و مایک کار برای انجام دادن داشتیم. من و مایک سه هفته گزارش به خانم مارتین میدادیم و سه ساعت مشغول به کار میشدیم. وقتیکه ظهر کارمان به پایان میرسید و او سه سکه ده سنتی به هرکدام از ما پرداخت میکرد با اینکه بچههای نه ساله بودیم و حدوداً اوایل دهه پنجاه بود ولی سی سنت مبلغ چشمگیری نبود. آنوقتها برای خریدن یک کتاب طنز ده سنت باید میدادیم. من اکثر اوقات دستمزدم را کتاب طنز میخریدم و به خانه برمیگشتم.
بله



























