کتاب صوتی مگر به اون عشق میشود شعر گفت؟ کتاب معمولی بود از داستان معمولی عشق نافرجام جوانی یه زن که بعد از ۱۷ ۱۸ سال دوباره طرف رو با زن و بچه اش در فروشگاه میبینه خاطرات رو به یاد میاره و با دختر طرف صحبت میکنه اخه مگه میشه بچه ای رو تنها بذارن در فروشگاه یا بچه سریع با یه غریبه گرم بگیره از دعوای مامان و باباشم بگه بعد دختره میگه ۱۵ سال اختلاف سنی کمه و انتظار داشته طرف باهاش ازدواج کنه و اینکه وقتی با کسی ازدواج میکنن عکس طرف رو دور میندازن نه اینکه توی کیف نگه دارن اون قسمت که رنگ چیپس و پفک هارو میگفت و شیر پرچرب و کم چرب و اصلا نفهمیدم یعنی چه ممنون از کتابراه
زیاد داستان جالبی نبود. همون محتوای تکراری و همیشگی عشق نافرجام قدیمی که با دیدن فرزندش در آینده و یادآوری خاطرات گذشته حوصلهی مخاطب رو سر میبره. شاید برای نوجوونها جذاب باشه، اما به نظرم نویسنده هم میتونند به سراغ موضوعات جدیدتری برند، هم اگر تصمیم دارند در این زمینه کار کنند، لااقل خلاقیت بیشتری به خرج بدن تا کار بهتر بشه. مشابه این داستان رو همه بارها شنیدند و تکرار مکرراته. روایت هم چنگی به دل نمیزد ولی حالت بهت زدگی و تعجب رو خیلی خوب القا میکرد.
من متوجه اون قسمت که میخواد تو ذهنش صحنه رو تکرار کنه نمیشم. متوجه تکرار برداشتن سه شیر پرچرب و تعویض آن با سه شیر کم چرب نمیشم. این که چرا باید دخترک در فروشگاه تنها بماند. چرا از غریبه چیزی قبول کند. چرا باید مسائل شخصی خانه را برای غریبه بازگو کند؟ میتواند عکسی را ناخودآگاه آن قدر خوب به خاطر بسپارد که اگر آن فرد را بیرون ببینید، بتواند تشخیص دهد. در نوشتن داستان همه این جزئیات به ظاهر ساده مهم هستند. سوالات بی جواب هم که بسیارند.
با اینکه کلاً 15 دقیقه بیشتر نیست ولی همون 15 دقیقه هم با سختی میگذره. بعدشم 15 سال، اختلاف سنی نیست بچه باز بودنه. یعنی مثلاً دختره 15 سالش بوده و مرده 30 ساله؟! بعد دختره ناراحته که از دستش داده! اگه به جذاب بودن داستان اهمیت نمیدین حداقل به تاثیری که رو شنونده میذاره اهمیت بدین. امیدوارم کارهای بعدیتون قابل حمایت کردن باشه🌹
در قصهی کتاب صوتی مگر بدون عشق میشود شعر گفت؟ نوشتهی سارا خوشابی، شاهد بازگشت عشقی ناکام از سالهای دور هستیم. زنی که خود را به دست روزمرگی سپرده تا هیچچیز از خاطرات و آرزوهای گذشتهاش به یاد نیاورد، ناگهان عشق قدیمیاش را ملاقات میکند و به سالهای دور پرت میشود.
داستان روایتی توخالی از فردی بی اراده و بی شخصیت است خانومی که بعد از گذشتن ۱۷یا۱۸ سال از عشق نوجوانی دوباره مرد و معشوق را میبیند با کودک دخترش است. واقعا شرم آوره اینگونه داستانها بیشتر به داستانی جنسی میماند تا عاشقانه.... ممنونم از کتابراه
داستان تلخی بود که البته تو واقعیت هم رخ میده. تو قصههای تاریخی ایران نیز مشابه این داستان کم نداشتیم. داستان عشق و علاقه نافرجام دو نفر و ازدواج تحمیلی یا ناچاری که عشقی در آن نیست. در زندگیهای امروزه هم کم نداریم از این داستانها...
داستان روایتی اجتماعی از زندگی روزمره است روان و ساده و ژرف و عمیق از روابط انسانی که عشق هرگز نمیمیرد حتی اگر گذر زمان سطح صافش را که صیقلی بود کدر کرده باشد روزنهای از نور و گرمای عشق مشهود است.
رمان صوتی مگر بدون عشق میشود شعر گفت، داستان خانمی که تو فروشگاه داره خرید میکنه که عشق سابقش که ۱۸سال پیش رهاش کرده بوده رو میبینن و از طریق دخترش متوجه میشه مریض شده و برگشته به شهر گرگان
قصه است دیگر اما چه قصه ای کوتاه و دلنشین اصلا آبکی و مسخره نبود در عین کوتاهی شیرین بود و قصه ی خیلی از ما انسانها حتما پیشنهاد می کنم سپاسگزارم کتابراه و راوی