موضوع و ریتم داستان در حد یه داستان کوتاه خوب بود اشاره کردن به اختلالهای روانی در قالب داستان جالبه هر چند اغراق آمیز بود ولی بد نبود چیزی که خیلی ضعیف بود ریتم خوانده شدن کتاب بود، یکم یکنواخت و خبری بود حس زیاد منتقل نمیشد
اگر در محتوای کتاب عمیق شویم. متوجه میشویم خودمون هم گاهی پیگیر مسائلی میشویم که در ذهنمان بهش اهمیت زیادی میدیم ودر اصل مهم نیستند یا میتونیم برای رها شدنمون نادیده بگیریم. ولی اخر داستان خیلی الکی تموم شد
واقعا عالی بود. در کنار حالت طنز که داشت و داشتم از دستش عصبانی میشدم از آخر داستان لذت بردم از نتیجه پشتکار ایشون. صدای گوینده را دوست داشتم. در داستان انگشت اتهام هم ایشون عالی بودن. واقعا لذت بردم ممنونم
با اینکه کلا به فکر می برد من رو و اینکه شاید سس تک نفره یه بهانه بود واسه نویسنده تا بهمون بگه هر چیزی ارزش درگیری فکری و ذهنی ما رو نداره اما بازم افسوس خوردم که چرا از این سس های یک نفره اضافه نصیب من نمیشه خب😂
اولهای کتاب داشت کم کم اعصابم خورد میشد و از شدت حرص میخندیدم به اسکل بازیهای این مرد. اما بعدش بهتر شد. و خیلی خفن شد اصلا در تصورم هم نمیگنجید و به قولی پشمام ریخت. حتما گوش کنید پشیمون نمیشین.
همینه که میگن بخاطر یه چیز کم ارزش یا بی ارزش آدم چه کارا که نمیکنه!!!! نمیدونم با این داستان بخندیم یا گریه کنیم،. زیاد قوی و مورد انتظار نبود و ضعیف بود نزدیک به تهی
ممنون از کتابراه
سلام باتشکر از کتابراه بابت کتابهای صوتی رایگان
با خواندن این کتاب متوجه شدم، خیلی از فکرهایی که شبانه روز ذهنم را درگیر کردهاند شبیه همان سس اضافه هستند
افکار باطلهای که فقط ذهن را درگیر میکنند
باسلام احترام، بیشتر طنز بودتاداستان، خوب اول باربراش حساب میکردن، میگفتن یه سس اشانتیون دادن ولی خوب ضررنکرد😂😂کاش رمانهای بلندعاشقانه روهم صوتی میکردن برای کسانی که مشکل خواندن دارن باتشکر
بنظر من اون یه آدم دیوونه بود که به خاطر یه سس اضافه تا آمریکا رفت و اینکه به خاطر همون سس مدیر یه شرکت همبرگر فروشی شد! ولی من میگم باید اون سس اضافه رو میخورد یا میانداخت دور
اگر منظور علی پاینده وسواس فکری باشه عالیه. جوری که شخص حتی بعد مالکیت کارخانه جات بزرگ تولید همبرگر باز هم فکرش درگیر مسائل بی اهمیت هستش... چجوری وسواس میتونه خانمان سوز باشه!
سطح دغدغه! دوتا سس رو با یه برگر میخورد تموم میشد! مغزم درد گرفت از شنیدن این داستان... چقدر ممکنه همچین چیزی پیش بیاد اونم تو دنیای الان؟ ولی تمثیل جالبی بود😂
جالب اینکه الان فروردین ۱۴۰۵هست و اون جنگی ک آخر داستان میگه رخ داده! ولی اگ سس تکنفرهی زندگی ما واقعا ارزشش را داشته باشه، چه خوب ک فقط دنبال اون باشیم و از هیاهوی جهان فارغ!
در اول کار فکرمیکردم که بیشتر طنزه و برام جالب هم بود که زود به آخر ماجرا برسم. ولی بعدازاتمام کتاب متوجه شدم که نویسنده این سس رو مثال زده. بیشترماجراهای زندگیمون هم مثل همینه.
واقعا ماجرای جالبی بود نویسنده خیلی خوب توانسته بود در قالب طنز و اندکی چاشنی سیاسی داستان رو پیش ببره.
بعضی وقتا یک سری موضوعات بی اهمیت میتونه آیندهای بزرگ بسازه.
افتضاح موضوع پوچ، بی معنی، غلطهای گفتاری گوینده، داستان بی معنی. تکرار کلمات سس و همبرگر که از حد گذرانده بود. نویسنده بسیار مبتدی. حیف وقتی که برای این کتاب صرف کردم. افتضاح
خنده داره وسماجت زیاد، باعث خوشبختیش شد، برعکس تصورم که فکر میکردم چه کار احمقانهای دارد انجام مبدهد، در کل چون انتهای داستان با انتهای داستان من متفاوت بود، خوشمان امد
عالی بود... میدونید چراا!؟
نه تنها فاز طنز رو داشت بلکه داره غیر مستقیم به دغه دغههای روزانه زندگیمون اشاره میکنه که به چیزهای کوچیک هرچند که ارزشی ندارن توجه کنیم
خیلی خوب بود. تا آخر عمر هروقت وسواس فکری یا این کلمه بیاد سراغم قطعا یاد این داستان میوفتم. بهش عمیق که نگاه میکنی واقعا وسواس فکری پایان نداره. خوب بود آفرین. ممنونم
با عرض معذرت از جناب پاینده عزیز، هیچ نتیجه خاصی از این کتاب نمیشد گرفت، کمی خسته کننده و بی انگیزه از ادامه خواندن ان در من به وجود امد.. موفق و پیروزی باشید
چرتترین و بی خودترین و مسخرهترین داستانی بود که به عمرم شنیدم خواهشا وقتتون را روی این داستان چرت نزارین یعنی کل داستان نویسنده فقط داره سر کارتون میذاره
کامنت هارو میخوندم، بعضی از دوستان روایتهای جالبی از داستان پیش رو داشتن، مخصوصا اون دوست عزیزی که از کپی بودن داستان از فیلم هشت بهشت صحبت کرده بودن.
من چیزی درمورد این اختلال نمیدونستم امیدوارم کسانی که درگیر این بیماری هستند زودتر شفا پیدا کنند که هم زندگی کردن براشون سخته وهم کسایی که باهاشون زندگی میکنند
به نظرم خیلی غیر منطقی و نچسب. اگرچه داستان تخیلی و حرف زدن از منطق در داستان شاید خیلی روا نباشد ولی کلیت ماجرا باید قابل قبول و قابل هضم برای مخاطب باشد.
به نظر من داستان مفیدی بود این پیام رو داشت که نباید به چیزهای بی ارزش اهمیت بدیم و گویی لقمه به دور سر خودمون بپیچیم و سغی کنیم از نزدیک ترین راه بریم
مدام در حال حرص خوردن بودم ولی خیلی خوب و اغراق آمیز بر روی مشکل ocd تمرکز شده بود. راوی کمی باسرعت میخوندن ولی از ایشون هم ممنونم بابت زمان و انرژی که گذاشتن
همه ما ادمها یسری از همین مشکلات و گسستگیهای روانی رو تو زندگیمون تجربه میکنیم و این داستان با یه اغراق خیلی جالبی این وسواس و کمال گرایی رونشون میده