پراکندگی داستان آدم رو مدام گیج میکنه، دقیقا انگار یک دفتر خاطرات رو که برگه هاش از هم جدا شده و بدون هیچ نام و نشانی، تاریخ یا ردی که بدونی کدومش کجا و کی باید روایت کنی، میخونی و نمیتونی با قصه ارتباط برقرار کنی، از طرفی در بعضی از جاها قصه از دریچه چشم شخصیت اول روایت میشه در بعضی جاهای دیگه قصه از دریچه چشم یک راوی، به همین خاطر همه چیز سرد و بی احساس استنباط میشه، حتی زمانی که تو روابط افراد دیالوگ وجود داره، دیالوگ تبدیل به روایت از سمت روایتگر ماجرا که شخصیت اول هست میشه تاجایی که آدم حس میکنه یکی داره یه سری خاطرات مبهم و گنگ و پراکنده ارو بدون هیچ گونه مدیریتی از ذهنش مرور میکنه و صحنههایی بدون هیچ ارتباط پیش و پس تو ذهنش نقش میبندن.
در کل من نتونستم نه پیام نویسنده ارو دریافت کنم نه با شخصیتهای داستان ارتباط برقرار کنم و نه حتی با هیچکدوم از کارکترها همزاد پنداری کنم.
البته ممکنه ترجمه هم دخیل بوده و یا حتی متن دستخوش سانسور شده باشه.
مزخرفترین کتابی که تابحال خونده بودم، از چند نظر: پراکندگی شدید موضوعات انگار که نویسنده از پرش فکر رنج میبرده، ترجمه کاملا افتضاح که احتمالا به دلیل نویسندگی ضعیف بوده، تکرار زیاد مکررات؛ چنتا موضوع کاملا بی اهمیت در کل داستان مداااام تکرار میشن که هیچ جذابیتی هم ندارند، گویندگی بسیار یکنواخت و خسته کننده، و چندین ایراد دیگه که در اینجا نمیگنجه، خودم از خریدم بسیار پشیمون شدم امیدوارم کس دیگهای دچارش نشه...
شاید درباره دوراس نیازی به گفتن نباشد اما او در روایت این داستان هم مثل زندگی ش بی پروا بود. زنی که از اشتباه کردن نمی ترسد و خود سرزنشگر نیست. او قوی هم نیست اما یاد دارد با حقیقت مواجه شود. هر زمان بتوان با حقیقت مواجه شد و از آن فرار نکرد و توجیه نکرد به رفتار بالاتنه و خردمندانه نزدیک شده ایم. خوانش هم بسیار خوب بود
در کل من نتونستم نه پیام نویسنده ارو دریافت کنم نه با شخصیتهای داستان ارتباط برقرار کنم و نه حتی با هیچکدوم از کارکترها همزاد پنداری کنم.
البته ممکنه ترجمه هم دخیل بوده و یا حتی متن دستخوش سانسور شده باشه.