کتاب صوتی اگر یک کفش اندازه باشه نوشتهٔ جنیفر داسلینگ، داستان جذاب موشی به اسم «آلبرت» را تعریف میکند که با همراه خواهرش «واندا» در نزدیکی محل زندگیشان لنگهکفشی پیدا میکنند. اما نمیدانند آن کفش اندازهٔ اتاقشان است یا نه و باید آن را اندازه بگیرند.
موضوع کتاب صوتی اگر یک کفش اندازه باشه چیست؟
روزی که آلبرت و واندا در جنگل قدم میزدند، با صحنهٔ عجیبی روی زمین مواجه میشوند. یک کفش بزرگ روی زمین افتاده بود. آلبرت که خیلی از آن خوشش آمده بود، به خواهرش پیشنهاد میدهد که آن را به خانه ببرند و آن را تبدیل به اتاق بازی کنند. واندا گفت به دلیل اینکه کفش خیلی سنگین است، بهتر است که اول مطمئن شوند اندازهٔ اتاقشان میشود یانه. اما آنها چگونه باید آن را اندازهگیری میکردند؟
جنیفر داسلینگ در کتاب اگر یک کفش اندازه باشه (If the Shoe Fits) به کودکان نحوهٔ اندازهگیری و تخمین چیزها را یاد میدهد. بچهها میتوانند با شنیدن این داستان زیبا و سرگرمکننده، مفاهیم ساده و ابتدایی ریاضی را یاد بگیرند.
کتاب صوتی اگر یک کفش اندازه باشه مناسب چه کسانی است؟
این کتاب برای کودکان 3 تا 7 سال و والدینی که قصد دارند برای بچههای خود قصههای آموزنده بگویند، مناسب است.
با جنیفر داسلینگ بیشتر آشنا شویم:
این نویسنده و محبوب و پرکار در حوزهٔ داستان کودک و نوجوانان، از دوران کودکی به کتابهای کودکان علاقه داشت و بعد از پایان تحصیلات در یک انتشارات بهعنوان دستیار ویراستار مشغول به کار شد. او همزمان با شغلی که داشت، نوشتن داستان کودک را نیز آغاز کرد. از کتابهای دیگر جنیفر داسلینگ (Jennifer Dussling) میتوان به «معمای رنگینکمان» و «پگی بهونهگیر» اشاره کرد.
در بخشی از کتاب صوتی اگر یک کفش اندازه باشه میشنویم:
از اونجایی که آلبرت کوچولوی قصهٔ ما عاشق قایم کردن وسیلههای مورد علاقهش بود، کلکسیونی از گیرههای کاغذ بنفشرنگ داشت که خیلی میتونست به دردشون بخوره. چون همشون به یک اندازه بودن و به راحتی میشد فضای اتاق رو باهاشون اندازهگیری کرد.
اوندوتا هفت تا از گیرههای آلبرت رو برای اندازهگیری جایی که کفش رو میخواستند بزارند روی زمین چیدن، این یعنی طول اون قسمت از اتاق بازی به اندازهی هفتتا گیرهی کاغذ بود.
حالا وقت این شده بود که موشهای کوچولو به حیاط برگردن و برای آخرین بار اون کفش رو اندازهگیری کنن. اما قبلش باید مطمئن میشدن یکوقت گروچو اون اطراف کمین نکرده باشه. پس با دقت به اطرافشون نگاه کردن، دست همدیگه رو محکم گرفتن و خیلی سریع خودشون رو به پشت علفها رسوندن. در همین حین، آلبرت از اینکه میدید کفش هنوز سر جاش بود، نفس عمیقی کشید و گفت: «هوف! همش از این میترسیدم که تا قبل از برگشتنمون، گروچو پیداش کرده باشه.»
بله


























