کتاب صوتی زنده باد دوستی نوشتهی مژگان مشتاق، قصهی زندگی یک خارپشت مهربان را به تصویر میکشد که در جنگلی بزرگ میکند. اما آنجا یک مشکل مهم دارد و آن هم دوست نبودن حیوانات با همدیگر است. به همین خاطر خارپشت یک روز تصمیم میگیرد که از خانهی جنگلی خود برود.
درباره کتاب صوتی زنده باد دوستی:
یکی بود یکی نبود؛ حیوانی مهربان و قشنگ به نام خارپشت خانهای کوچک در جنگل داشت و آنجا زندگی میکرد. جنگلی که خارپشت در آن بود، خیلی سوت و کور بود و اهالی آنجا هیچکدام با همدیگر دوست نبودند. خارپشت از این موضوع خیلی ناراحت بود چون صبحها وقتی حیوانها همدیگر را میدیدند، هیچ حرفی باهم نمیزدند و حتی سلام و احوال پرسی هم نداشتند.
به همین خاطر خارپشت داستان «زنده باد دوستی»، چندین بار تصمیم گرفته بود که از جنگل برود و جای جدیدی پیدا کند اما دلش راضی نمیشد تا اینکه یک روز مریض میشود و هیچکس برای عیادت سراغش نمیآید.
مژگان مشتاق را بیشتر بشناسیم:
یکی از نویسندگان حوزه کودک و نوجوان مژگان مشتاق حصاری است که در سال 1349 شمسی در شهر اندیمشک خوزستان به دنیا آمد. او در رشته فلسفه درس خوانده و در حوزه هنری آموزش ادبیات داستانی دیده است.
مشتاق علاوه بر نویسندگی، در دهه شصت در رادیو برنامهسازی میکرد و نویسندگی برنامههایی چون شب بخیر کوچولو و سلام کوچولو و سردبیری برنامههای قطار قطار ستاره، چوگان فلک و دل مرکز زمین را در کارنامه هنری و ادبی خود دارد.
او نویسندگی را در دهه هفتاد به طور جدی شروع کرد و اولین داستانهایش را در کیهان بچهها به چاپ رساند. همچنین نخستین کتابش برای کودکان و نوجوانان «گلاب و پری دریایی» بود که در سال 1374 در نشر رهنمای اندیشه منتشر شد.
این نویسنده حوزه کودک تاکنون شصت عنوان کتاب نوشته و بعضی از آنها به زبانهای خارجی ترجمه شده است. «گلاب و پری دریایی، فانوس آسمان، گوشهای آقا خرسه، پنجرهای که به آسمان نزدیک است، قصه اون کلاغه، کلاغی که تو باغه و شترمرغ آوازخوان» بخشی از آثار مهم مژگان مشتاق هستند.
کتاب صوتی زنده باد دوستی برای چه کودکانی مناسب است؟
کودکان 7 تا 9 ساله میتوانند از این داستان دوست داشتنی و شیرین لذت ببرند و همچنین یاد بگیرند که چگونه باید دوستیهای خود را حفظ کنند و با هم سن و سالان خود ارتباطی خوب داشته باشند.
در بخشی از کتاب صوتی زنده باد دوستی میشنویم:
لاک پشتها و خارپشت بعد از کمی استراحت باهم حرکت کردند. توی راه لاک پشتها و خارپشت باهم دیگر حرف میزدند و از اینکه تا به حال با همدیگر دوست نشده بودند، خیلی ناراحت بودند. آنها رفتند و رفتند تا اینکه چندتا سنجاب را دیدند.
سنجابها با لاک پشتها و خارپشت دوست شدند و آن دو تا سنجاب هم گفتند که از جنگلی میآیند که حیوانها با همدیگر کاری ندارند و دوست نیستند. خارپشت یک آهی کشید و گفت: هعی چه روزهایی که تنهای تنها بودم و هیچ کسی حالم رو نمیپرسید. و به این ترتیب هرکدام از آنها هم خاطراتشان را از جنگل تعریف کردند.
بله





















