ابتدای کتاب به گونهای آغاز شده بود که به یاد رمان مسخ اثر فرانتس کافکا افتادم با این تفاوت که در این داستان موجودی مسخ شده و به انسان تبدیل شده بود و در ابتدای امر، از پوست ضعیف و بدن ناتوانی که انسان در برابر سایر موجودات زنده داشت، ناراحت و حیران بود. در ادامه داستان این موجود که سامسا نامیده میشه با دختری آشنا میشه و مکالمهای که در بین آنها شکل میگیره باعث ایجاد تجربهای یک طرفه از عشق در روح و روان سامسا میشه که به انسان بودن، علاقمندش میکنه، این کتاب کوتاه با جملهای موثر به پایان میرسه: «دنیا منتظرش بود تا بیاموزد!»
به نظر من: اینکه شخصیت اصلی کاملا بی خبر و بی اعتنا به موضوع بزرگی مثل جنگ بود، بی اهمیتی و بی دلیل بودن جنگ برای انسان هارو نشون میده.. اینکه انسان به جای جنگیدن با خودشو بقیه باید سعی کنه خودشو بشناسه و دوستداشته باشه که در نتیجه بتونه بقیه انسان هارو هم به اندازهی خودش دوست داشته باشه..
این اثر متفاوت از دیگر نوشتههایی بود که از این نویسنده خوندم. جالب بود. الان که نظر مینویسم نقدی بر کتاب نخوندم ولی میتونه از اثر نویسنده بزرگ دیگری تاثیر پذیرفته باشه!
در مورد زندگی دوم بود که خیلی از ادما بهش اعتقاد دارن 😐😐😐 خلاصه این دومی کتابی بود که از موراکامی خوندم خوب بود ادمو به خودش جذب میکنه عالی
مثل همیشه ممنون کتابراه جان 🌹