داستانی کوتاه از نویسنده ایرانی که اسمش تابحال به گوشم نخورده که نمیدانم این مایه تاسف است یا نه ولی خب تعداد نویسندگان آنقدر زیاد و کتابها آنقدر زیاد که اگر همهی شان را بخوانی بازهم تعداد بیشمار دیگری از قطار جامیمانند پس ازین بابت ناراحت نباشید به خود فشار نیاورید و البته یکی از دلایل عدم محبوبیت نویسندگان ایران زمین در معاصر یک نوع حالت روانیست کع مخاطبان نوشتهی غیر ایرانی را ارجح تر مینهند ولیکن اگر درست و عمیق به این موضوع فکر کنند این مسعله از لین میرود خب خالا برسیم به خود داستان که میرود به سالهای قبل از انقلاب نشانهی دورانی مخلوط با خون و ترس و اندو. ه داستان زنی را نشان میدهد که از خانه بیرون آمده با چادری بر تن و چتری آبی در دست و این چتر میشود کلیشه میشود چیزی شگفت انگیز که نویسنده به آن روح میدهد و حتی قطرهی باران را نیز بر آن در ذهن خواننده تجسم میکند و شاید دلیل این تنهایی زن است تنهایی او... آنکه چشم به راه پدر است ولی نمیداند که او خیلی وقت پیش اعدام شده و نویسنده با بیان این حقیقت به خواننده گویی بدنبال برانگیختم چیزیست در ما و معکوس کردن بعضی چیزها مثلا حرکت درختان نه اتوبوس و توهم دیداری زن میخواهد چه شرایطی را به ما نشان دهد؟! شرایط خاموادهای بحران زده و به انتها رسیده و این تنهایی چقدر نابود کننده است البته نویسنده آنچنان که باید نمیتواند این احساس ظریف را در مخاطب برانگیزد ولیکن تمام تلاش خود را کرده و این هائز اهمیت است
چرا دختره با پدربزرگش زندگی نمی کرد بعد از مرگ مادرش تنها بود از پدرش سیاوش ه از زندانی های انقلاب بود نیز خبری نبود. در خبری زندانی های اوین اواخر انقلاب آزاد شده بودند. واو و به دنبال پدرش رفت اما او را آن جا ندید در واقع پدرش چند وقت قبل از آزادی اعدام شده بود و به او چیزی نگفتند. زندانیان نواده هایشان را در آغوش می گرفتند و یک مادر چترش را به دختر داد و رفت پسرش را بغل کرد. من دختر با چت به خانه برگشت و تمام مدت آن چت را پدرش تصور می کرد و با او حرف می زد. اما بعد در باران آن را گم کرد وقتی تمام ماجرا را برای پدربزرگش تعریف کرد پدربزرگش گفت چرا خودت را گول می زنی پدرت مرده و دیگر برنمی گردد. اما بعد هر دو به دنبال چتر همه جای خیابان را گشتند. انگار چتر پدرش بود. آن جا که هر دو به دنبال چتر بودند خیلی غمگین بود.
با حال و هوای امروز میخونه.
منو یاد یه شعری انداخت:
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...! گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
#
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
کتاب صوتی مختصرکوتاه ولی بسیارمفیدی بود👍
باداستانی جالب وجذاب خیلی لذت بردم پیشنهادمیکنم حتماگوش کنید. کتاب درمورد یک دختری به نام ملیحه است که پدرش اززندانیهای زندان اوین قبل ازانقلاب بوده است.
پدرملیحه چندوقت قبل اعدام شده بود وچون نه جای قبرونه جسم پدرش راندیده بود وبهش نگفته بودن کجاست باورنمیکردکه پدرش مرده است. واسه همین روزهای اخرانقلاب وقتی که زندانیهای اوین راداشتن ازادمیکردن میره به دیدن پدرش تااون راپیداکنه وببینه.
اماهیچ خبری ازپدرش نمیشه ومیبینه اخرین نفرهم میادولی پدرش نه.
مادرملیحه چندسال قبل نتوانست این دوری ودلتنگی همسرش راتحمل کندوفوت کرد خودملیحه هم ازغم فوت مادرودوری پدربااینکه دخترجوانی بود ولی بسیارشکسته وداغون به نظرمیرسد.
به شکل غم انگیزی بیژن نجدی بود. درباره خودش می نویسد: «متولد خاش، گیله مرد هم هستم. متولد 1320 سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد. یک دختر و یک پسر دارم. اسم همسرم، پروانه است. او می گوید، او دستم را می گیرد، من می نویسم.» مجموعه های داستان «یوزپلنگانی که با من دویده اند»، «دوباره از همان خیابان ها» و «داستان های ناتمام» و مجموعه های شعر «خواهران این تابستان»، «واقعیت رویای من است» از او بارها و بارها منتشر شده است. نجدی در چهارمین روزِ شهریورماه 1376 در 56 سالگی پیش از آن که جنگ های زیادی را ببیند، بر اثر سرطان ریه درگذشت، اما همچنان در شیخ انبر لاهیجان توی گورستان شعر می نویسدنویسنده بی نظیر و عالی یوزپلنگان با من دویدن حرف نداره
واقعا بیژن نجدی نویسندهی عالی بود
داستان دربارهی دختری بود به اسم ملیحه که پدرش از زندانیهای قبل از انقلاب بوده
و در زندان اوین بوده به تیر میبندش و تیر میزنن بهش و میکشنش زنش از غصه غمباد میگیره و میمیره و دخترش هنوز امید داره پدرش زنده س
و میره دره زندان اوین که انقلاب شده زندانی هارو ازاد میکنن اما پدر نمیاد
به پدر بزرگش میگه هر وقت جنازهی دادن یا قبری نشون دادن باور میکنم پدرم فوت کرده
دختری که چند سالی بیشتر نداره ولی از غصه پیرتر از سنش میزنه و همیشه مشکی میپوشه
داستان خفقان است و زندان. حکومت های دیکتاتور که جز اندیشه خود هیچ نوع تفکر دیگری را نمیپذیرد. حتی تحمل کوچکترین انتقادها را ندارد. از آنسو انسان های روشن فکر جامعه و عذاب و زجری ناتمام که به آن ها وخانوادهایشان از سوی حکومت تحمیل میشود. انتظارهای بی نهایت زجر آور، بیخبری از عزیزانشان، گاهی حتی جنازه اعدامیان به خانواده تحویل نمیشود. مثل دهه شصت خانوادها گور های عزیزانشان را هم نمیدانند کجاست. درد و عذاب این عزیزان به راستی درد و عذاب ایران است. ممنونم از روشنگری های شما عزیزان کتابراه
درد مرگ عزیزان هیچوقت از ذهن انسان پاک نمیشه و ممکنه انسان رو دچار افکار پریشان و تصورات غیر ممکن کنه. این کتاب به خوبی افکار فردی که عزیزانش رو از دست داده نشون میده. از قدیم میگن خاک سرده یعنی یعنی وقتی کسی رو خاک میکنیم کم کم باور میکنیم که اون فرد مرده و درسته که خیلی اندوهگین میشیم ولی میپذیریم و کنار میایم ولی وقتی جنازه متوفی رو نبینیم ممکنه در ناباوری بمونیم و در عین حال که عزاداری نمیکنیم ولی باور هم نمیکنیم و در حالت عزا میمونیم. ممنون از کتابراه
انسان زمانی که یکی از عزیزانش یا نزدیکانش به هر دلیل فوت میشود فقط جسد و به خاک سپردن انسان را وادارمیکند تسلیم شوند و باور میکنیم که او مرده است. خیلی از سربازان ایرانی در جنگ تحمیلی برنگشتن و هیچ وقت جسدی از آنها پیدا نشد و مادران و پدرانی که چشم انتظار فرزندانشان بودند ولی هیچ وقت حتی استخوانی از آنها نبود. و این موضوع منتظر بودن خیلی سخته یک بلاتکلیفی مرگبار. ملیحه داستان هم به درد انتظار مبتلا شده بود و باور نداشت یا نمیخواست باور کند سیاوش مرده است
داستان دختری بنام ملیحه که پدرش از زاندانیان سیاسی زمان انقلاب بود و هفت سال قبل تیرباران شده و جنازهاش به خانواده تحویل داده نشده بود و همین باعث شده بود که ملیحه نتواند مرگ پدر را باور کند. داستان خیلی احساسی بود و تنهایی و غم دختر رو به خوبی منتقل میکرد. فضا سازی و اشاره به جزئیات به خوبی شمارو با فضای داستان همراه میکرد. اسم داستان برگرفته از روز سه شنبه بارونی هست که داستان ملیحه رو در اون روز روایت میکنه. داستان قشنگی بود و شنیدنش رو توصیه میکنم
داستان زیبایی درباره دختریست که پدرش اعدام شده، اما نه جسد او را دیده نه سنگ قبری باو نشان دادهاند. لذا مرگ پدرش را باور نمیکند و پذیرش این مسئله برایش سخت است. در خیالات خود با پدرش حرف میزند و فکر میکند که او بازگشته است. در میانه داستان بخاطر باد شدید، چتر از دستش رها میشود و در آخر دختر به دنبال تکه پارههای چتر میگردد، اما آن را هم نمییابد و از این جهت وجه تشابهی پیدا میشود میان آن چتر گمشده و پدری که حتی جسد نداشت...
بیژن نجدی یکی از معدود نویسنده اییه که باعث شد من با ادبیات معاصر و داستان کوتاه رابطه ی بهتری داشته باشم. بیژن نجدی خیلی خوب می تونه ذهن رو با استفاده از سیال شدن خط داستان و بازی با واژه ها درگیر کنه تا تجربه ی جدیدی از خوندن داستان هاش داشته باشی. ولی خب بیشتر وقت ها داستان هاش سردرگمی هم داره و انگار باید درک عمیقی از نمادین بودن داشته باشی تا بفهمی هدف و منظورش از نوشتن اون ها چی بود...
اول درمورد نویسنده جناب بیژن نجدی دبیر ریاضی من بود وکلاس درسش را دوست داشتم یه جمله بمن گفت که الان میفهمم تمام موفقیتهای انسان درهمان جمله خلاصه میشود اینکه درمواقع مشکلات با لبخند روبروشویم
کتاب شعرش راخواندم خیلی دلنشین بود. شعر وادبیاتش عالی بود از عمق همه چیز را میدید ومی فهمید. راست خیلی دلم میخواست زنده باشد. روحش شاد
داستانهای آقای نجدی زیبا و عمیق هستند و اگر بخوام ستاره بدم حتما ۵ ستاره خواهم داد، اما از دوستانی که زحمت کشیدین و این فایل صوتی رو آماده کردن ممنون هستم، ولیای کاش بازخوانی کنند و حال هوای خوب داستان رو بهتر منتقل کنند و کارنامهی کاری خودشون رو ترمیم کنند.
برای من جالبه. اولا درباره مسایل قبل انقلاب. وبعد از دیدگاه مختلف ساده بیان میکنه داستان. وبا فلاش بکی که میزنه. داستان جالب میشه. بعد ازهم مهمتر. گویندگی. راوی رو خیلی دوست دارم. من شخصا با صدای گویندگی راوی میخوابم. وبرام ارامبخشه. 🌹🌹🌹🌹🌹
داستان کوتاه و جذابی بود. من با جمله بندیهای کتاب عشق کردم خیلی بنظرم استادانه و زیباس توی داستان علاوه بر خود داستان جمله بندیها قشنگ باشه که داستان هم زیبا بود. منکه خیلی خوشماومد و پیشنهاد میکنم. صدای گویندگان هم عالی بود. باتشکر از کتابراه
باسلام، داستان به نحوی دو سویه بوده و گاهی در واقعیت و گاهی در تخیل سیر میکند و به نظر من برای یک بار خواندن ارزش دارد هر چند من نتوانستم ارتباطی سازنده و کامل با مفهوم داستان برقرار کنم ولی این برداشت من بوده، لزوما" هم صحیح و فراگیر نیست. ممنون.
داستان جالبی بود
اگر کتاب سهم من از خانم پرینوش صنیعی رو خونده باشید اونجا هم حال و احوال خانوادههای زندانیان سیاسی قبل و بعد از انقلاب را شرح داده
ولی این داستان با اینکه خیلی کوتاه هست ولی خیلی رسا و زیبا همه چیز را توصیف میکند
من کتاب رو به صورت pdf قبلا خونده بودم ولی کتاب صوتی شما رو هم گوش کردم. کتاب واقعا قشنگه اما کتاب صوتیش واقعا ضعیف بود، گویندهها خیلی بد کتاب رو خوندن. ترجیحم اینه که اصلا هر کسی کتاب رو خودش بخونه تا این کتاب صوتی رو گوش بده، بنظرم اونطوری لذتش بیشتره.
داستان خوب بود. راوی قابل قبول بود. بازیگرا بد بودن. این چه سلامی بود که ملیحه میداد. شبیه سلام یه دختر بیدرد به گربه ش بود. صدای پدر بزرگ هم خیلی سانتی مانتال و غیر قابل قبول بود. ودر آخر سپاس از زحمات شما
خاک بیژن نجدی سبز! از خیلی دیوانها شاعرانهتر بود! برخلاف داستانهای دیگر که یک بار میشنوم، میخواهم این داستان را آنقدر بشنوم که حفظ شوم! کاش بقیهٔ داستانهای «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» ضبط شود! اصل کتاب کمیاب است.
داستان عالییی بود، گوینده خیلی ضعیف بود بایک ریتم بی احساس ویکنواخت وتندتند'میخواند، بازیگرنقش پدربزرگ افتضاح بود ومدام باصداش حس عمیق آدموبه گندمیکشید، ودرنهایت هم ازدست اندرکاران چوک بسیاربسیا سپاسگذارم
با سلام
بیژن نجدی یکی از بهترین نویسندگان فارسی بود که به خاطر جان بخشیدن فوقالعاده زیبایش مشهور شد.
محال است کسی یوزپلنگانی که با من دویدهاند را خوانده باشد و نجدی را تحسین نکند.
ستاره رو بِه قصه دادم وگرنه خوانش و فضا اصلا خوب نبود و متاسفانه روی فضای قصه هُم تاثیر گذاشته بود
گوینده باید فضای قصه رو درک کنه که بتونه منتقل کنه
که متاسفانه این اتفاق نیفتاده بود!
من درکی از موضوع نداشتم شاید به خاطر سنم بود که در اون دوران زندگی نکردم و این مسائل رو درک نمکردم.
ولی حتما برای کسانی که در اون دوران بودند کتاب خوبی خواهد بود.
ممنون کتابراه 💓
بسیار زیبا و تاثیر گذار. داستانی که هیچ وقت کهنه نمیشه و حکایت از درد جانفرسای کسایی داره که عزیزی رو از دست میدن اما یاد اون فرد تو تک تک لحظاتشون از دست نمیره.
استعارههای بیپایان... تا بوده همین بوده داستان هوا خوب اما ریهها خراب... زندگی زیباست ولی چشمان بینا نایاب... سپاس از محبت شما جهت فرهنگ سازی کتاب خوانی. بدرود
اولشی ذره گنگ بود ولی جایی که دوباره به اول داستان رسید و ماجرا معلوم شد از اون حالت گنگی درومد من خوشم اومد صدای دختر بسیار قشنگ حالت روحی رو بیان میکرد