کتاب صوتی ماهی و جفتش نوشته ابراهیم گلستان، حکایت مردی است که با فاصله به آکواریومی نگاه میکند که دو ماهی با هم رقصکنان در آنجا گردش میکنند.
مرد شیفته یکدمی آنها میشود چون در تمام زندگیاش هرگز این همه یکدمی ندیده است اما شیفتگیاش با آمدن کودکی که این بار با فاصلهای نزدیکتر از آن مرد به آکواریوم نگاه میکند به پایان میرسد.
در قسمتی از کتاب صوتی ماهی و جفتش میشنویم:
دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دمهایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار میخواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.
بله



















