داستان ساندویچ در مورد خانوادهای بود که مشکلات مالی داشتند شوهر که صاحبکارش پولش را نداده بود. به آنها مجبور بودند تمام وسایلشان را حراج کنند وسایلی همانند یخچال چرخ خیاطی و دوچرخه پسرشان که خیلی گریه کرد. با تمام این همه دغدغه و بیپولی مرد ساندویچ خریده بود که با همسرش بخورد. ولی زن که خیلی ناراحت و نگران بود نمیخورد و همش سراغ پسرش را میگرفت و شوهر میگفت که او حالش خوب است. من در بعضی از نظرها دیدم که میگویند که شوهرش بچه را فروخته ولی من فکر میکردم شاید او را در جایی گماشته که شاگردی کند. همچنین در بخشی از داستان از یک ساختمان متروکه در یک مترو صحبت کرد که من متوجه ارتباط آن ساختمان با این خانواده نشدم. من چند بار این داستان را گوش دادم ولی باز درک نکردم. در آخر داستان نیز او در حال نوشتن خاطراتش بود گویی تمام مشکلاتش حل شده.
من اصلا متوجه مفهوم قصه نشدم، بخشهای مختلف ارتباط خاصی به هم نداشتند، خصوصا بخشی که راجع به ساختمان متروکه بود. فقط میتوان متوجه شد که این خانواده قصد مهاجرت دارند. گم شدن بچه، قفل شدن در، اصرار برای خوردن ساندویچ. اتفاقات قصه را نمیتوان به هم ارتباط داد. کلا این کتاب را توصیه نمیکنم.
واقعا بد و نامفهوم بود ولی چیزی که میشد فهمید این بود که به دلیل مهاجرت تمام وسایل و فروختن و به علت کمبود پول احتمالا بچه رو هم فروختن البته مسعود این کارو کرده بوده. ماجرا خیلی جالب و اجتماعی میتونست باشه اگه نویسنده از پسش برمیآمد. که متاسفانه نتونسته بود خوب حق مطلب رو ادا کنه. ممنون کتابراه
یه ستاره هم واسش زیادیه
نه بخوام بد گویی کنم من اصلاً نفهمیدم چی گفت چی شد هر بار یه چیزی میگفت به نظر من همه ش چرت و پرت بود
اصلاً اینترنت تون رو هدر ندید هر چند بار بخواید گوش بدید که درمورد چی داشت صحبت میکرد بازم یه کم هم درموردش نمیفهمید
توصیه میکنم اصلا دانلود نکنید.
نمی خواهم بدگویی کنم ولی این کتاب خیلی بدی است. دمیشد خوب درکش کرد. انگار نویسنده خودش بدبخت بوده و نتونسته داستان رو با زبان روان بنویس وفقط خودش میدونه که چی نوشته. لطفا اگر کسی فهمیده موضوع این داستان چیه برامون بگه. منم تا نفهمم هیچ نظری نمیدم
من فکرمیکنم، مسعود به خاطر اینکه برای سفر خارج پول جمع کنه. فرزندش رو فروخته بود، به هر حال بلایی به سر بچه اورده بود که نمیخواست همسرش بفهمه، داستان بسیار بد وغیر اخلاقی بود، اصلا وحشتناک ورعب آور بود، اصلا خوشم نیامد😖
واقعا مزخرف... من نمیدونم کی اسم پدید آورنده این اثر رو گذاشته، نویسنده.... فکرکنم طرف خواب بوده این اراجیف رو بهم میبافته.. زورکی امتیاز از مردم نگیرین.. همینطوری وقت مردم رو هدر میدین کافیه..
به نظرم بد نبودش. ولی نویسنده میتونست بهتر از اینها این داستان زیبا رو تموم کنه. چونکه نویسنده داستانهای کوتاه باید خیلی حرفهای به داستان بپردازه تا خواننده دچار سردرگمی نشه و اینکه باید یه پایان بندی خوبی داشته باشه.
داستان درمورد مهاجرت است و مشکلات فراوان مهاجران. مسعود همه زندگی را فروخته حتی فرزند شان را. همسر او بسیار ناراحت و ناراضی است. مسعود مدیریت زندگی نمیداند شاید بلد نیست. او بسیار ولخرج است. ممنون از کتابراه عزیز
جالب نبود. بی سروته و نچسب. این دو ستاره هم به خاطر گویندگان که اجراشون عالی بود دادم. حرف داستان نویسی پیش میاد باید به صادق هدایت وسیامک گلشیری لقب استاد داد. منکه نفهمیدم این داستان چی بود وچه پیامی داشت
آکادمی چوک عبارتند از:
متن مقدمه تکراری، صداها یکنواخت، بیان نادرست، موسیقی تکراری در همه فایلهای صوتی☹ صداسازی افتضاح
از این داستان سر در نیاوردم چی بود اصلا 🙄😶😑
۱۲۳۴۵؟؟؟؟؟؟؟؟
🤨