کتاب صوتی کلید اسرار مجموعهای از داستانهای واقعی و شگفتانگیز از اسرار زندگی انسانهاست که با تلاش احمد بانپور گردآوری و تدوین شده؛ ماجراهایی از عالم پس از مرگ، ارتباط با ارواح، کرامات علمای دینی و روایات تاریخی عجیب که ذهن انسان را به فکر وامیدارد و او را نسبت به عجایب زندگی و پشت پرده و حکمت قضایا کنجکاو میکند.
دربارهی کتاب صوتی کلید اسرار
بدون اذن خداوند، هرگز برگی از درخت نخواهد افتاد. پس چطور میتوان تصور کرد وقایع غریب نقلشده از زندگی انسانها، خارج از حیطهی اقتدار پروردگار هستند؟ در کتاب صوتی کلید اسرار نوشتهی احمد بانپور، با مجموعهای از داستانهای عبرتآموز و روایتهای واقعی گزارششده همراه هستیم، روایتهایی که انسان را بیش از هر زمانی نسبت به کوچکی خویش در برابر عظمت آفرینش آگاه میکنند.
دانش بشر با وجود گسترش و پیشرفت همچنان پاسخ بسیاری از حقایق جهان را نمیداند. خرید کتاب صوتی کلید اسرار و مرور حکایتهای پندآموز آن بیش از آنکه تجربهای کنجکاوانه باشد، یک یادآوری تأملبرانگیز است؛ یادآوری این حقیقت مهم که جهان به دست قادری مطلق اداره میشود و هر ذرهی آن پایبند قوانینی است که از حیطهی فهم انسان فراتر میرود.
گاهی یک حکایت کافی است تا انسان دریابد آنچه از جهان میداند، در برابر آنچه هنوز نمیداند، به یک قطرهی ناچیز در برابر اقیانوس میماند. شما این روایتهای آموزنده و واقعی را با صدای مهدی سعادتی و تلاش انتشارات ضامن آهو دنبال میکنید.
کتاب صوتی کلید اسرار برای شما مناسب است اگر
- از مرور داستانهای واقعی لذت میبرید و مشتاق به عبرتآموزی از رخدادهای حقیقی هستید.
- به ادبیات مذهبی علاقه دارید و به دنبال مجموعهای از حکایتهای پندآموز از کرامات انسانهای وارسته و عارف هستید.
در بخشی از کتاب صوتی کلید اسرار: داستانهایی واقعی و عجیب از اسرار زندگی انسانها میشنویم
پدرم نقل میکردند: در وسط دریا، کشتی بدون هیچ مانعی یکدفعه ایستاد. کارکنان کشتی فکر کردند نقص فنی پیدا کرده است؛ از این رو به کاوش پرداختند، اما از نقص فنی هم خبری نبود. ناخدای کشتی مضطرب شد که علت ایستادن کشتی در وسط دریا چیست. کارکنان کشتی هم کاری از دستشان ساخته نبود. پس از گذشت 7 الی 8 دقیقه، پدرم گفتند که حیوانی عظیمالجثه از دریا سر برآورد و آنقدر بالا آمد تا سرش به عرشه کشتی رسید؛ در حالی که هنوز نیمی از بدنش داخل آب بود. این حیوان از دهان خود، قنداقه طفل شیرخواری را بیرون آورد و روی عرشه کشتی گذاشت و خود به داخل دریا فرو رفت. بچه فقط لباسهایش تر شده بود و داشت گریه میکرد. ناخدا دستور داد بلمهای احتیاطی را به داخل آب بیندازند؛ شاید آنطرفتر کشتیای غرق شده باشد و خدا خواسته این بچه زنده بماند و اگر اثری از کسی دیدند، او را به کشتی منتقل کنند.
بلمها را برای پیدا کردن بازماندگان کشتی غرقشده به آب انداختند. یکی از ملوانها تعریف کرده بود: «من آنقدر پارو زدم و جلو رفتم که بازوانم خسته شد، اما هرچه میخواستم برگردم، میدیدم انگار به من میگویند باز هم جلوتر برو. بالاخره آنقدر جلو رفتم تا از دور شبحی را دیدم. وقتی نزدیکتر رسیدم، تکهتخته بزرگی روی آب دیدم. نزدیکتر که رفتم، دیدم زنی خود را محکم به تخته چسبانده است. بلم را جلو بردم و زن را نجات دادم و از او پرسیدم: کجا بودی؟ کس دیگری هم در این اطراف هست؟ و کشتی شما از کی غرق شده است؟»
بله
















