آیا زندگی، فقط وقتی عزیز و عمیق و بامعنیست که در شرف پایان است؟ آیا نمیشود از آغاز شگفتیآفرین بود؟ «کتاب، قصهی چند ساعته از زندگی زنی جوانست که از آشفتگی به یگانگی و پیوستگی با آفرینش میرسد.»
داستان، با انطباق سیر بیماری جنی با عید پاک و خرده داستانهای مسیح شروع میشود؛ انگار نویسندهای مذهبی، نقاب بیقیدی و بیدینی را زده و با اینکه بارها و بارها طی داستان تاکید میکند که جنی فردی مذهبی نیست اما تمام لحظات او با بازیادآوریهای دینی میگذرد که خب بنظر من تضاد خوشایندی نیست. این تضاد در شخصیت جنی هم خودش را نشان میدهد: او در داستان، پیوسته به فیلسوفان مختلف فکر میکند و از آنها نقل قول میکند در حالیکه به گفتهی نویسنده او هرگز به عمق چیزها نیندیشیده بود و وقایع از نظر او همیشه عادی بودند، به عبارت دیگر او یک واقعگراست: «جنی سی و شش سالهی واقعگرایی که بواسطهی لمس مرگ، به ناگهان فیلسوف و هوشیار میشود!»
خاطرات او به نوعی شامل مرگ میشوند: مرگ مسیح، مرگ بودا، مرگ کائنات؛ و شاید این خود، نوعی فرافکنی وضعیت اوست: او از جراحی نیستی، در پی هستی خود میگردد. با اینکه میدانیم یوستین گوردر نویسندهست که در تمامی آثارش مسائل فلسفی را در قالب داستان بیان میکند اما این چرخش هویت جنی، شبیه نوعی حقهی سطحی خودش را نشان میدهد تا تریکی هوشمندانه از یک نویسندهی کهنهکار! در نهایت، داستان با کشف و شهود جنی و پذیرش مرگش پایان میپذیرد. قطعا اگر تمام آثار یوستین گوردر را نخوانده بودم با این نوشته از او زده میشدم. شاید بتوان گفت این داستان یکی از پیشپاافتادهترین نوشتههای اوست. لحن، صدا و شیوهی بیان راوی خیلی به غم و حیرت شخصیت اصلی نزدیک بود و من از این بابت لذت بردم.
مثل سایر آثار یوستین گردر، داستانی فلسفی است. با این تفاوت که اینبار به داستانی کوتاه با شروعی معمولی و پایانی جذاب (خصوصا برای علاقهمندان به بودیسم و فلسفه شرق)، گوش میسپاریم.
از مترجم و گوینده محترم و همه عوامل تولید و انتشار این اثر سپاسگزارم.
در عین کوتاهی داستان سرگرم کنندهایه
و ارزش خوندن داره.
داستان زنی که ناگهان متوجه بیماریش میشه
و نگرشش به زندگی تغییر میکنه، میشه گفت فرصتی پیدا میکنه که زندگی رو جور دیگهای ببینه.
داستان، با انطباق سیر بیماری جنی با عید پاک و خرده داستانهای مسیح شروع میشود؛ انگار نویسندهای مذهبی، نقاب بیقیدی و بیدینی را زده و با اینکه بارها و بارها طی داستان تاکید میکند که جنی فردی مذهبی نیست اما تمام لحظات او با بازیادآوریهای دینی میگذرد که خب بنظر من تضاد خوشایندی نیست. این تضاد در شخصیت جنی هم خودش را نشان میدهد: او در داستان، پیوسته به فیلسوفان مختلف فکر میکند و از آنها نقل قول میکند در حالیکه به گفتهی نویسنده او هرگز به عمق چیزها نیندیشیده بود و وقایع از نظر او همیشه عادی بودند، به عبارت دیگر او یک واقعگراست: «جنی سی و شش سالهی واقعگرایی که بواسطهی لمس مرگ، به ناگهان فیلسوف و هوشیار میشود!»
خاطرات او به نوعی شامل مرگ میشوند: مرگ مسیح، مرگ بودا، مرگ کائنات؛ و شاید این خود، نوعی فرافکنی وضعیت اوست: او از جراحی نیستی، در پی هستی خود میگردد. با اینکه میدانیم یوستین گوردر نویسندهست که در تمامی آثارش مسائل فلسفی را در قالب داستان بیان میکند اما این چرخش هویت جنی، شبیه نوعی حقهی سطحی خودش را نشان میدهد تا تریکی هوشمندانه از یک نویسندهی کهنهکار! در نهایت، داستان با کشف و شهود جنی و پذیرش مرگش پایان میپذیرد. قطعا اگر تمام آثار یوستین گوردر را نخوانده بودم با این نوشته از او زده میشدم. شاید بتوان گفت این داستان یکی از پیشپاافتادهترین نوشتههای اوست. لحن، صدا و شیوهی بیان راوی خیلی به غم و حیرت شخصیت اصلی نزدیک بود و من از این بابت لذت بردم.